حكيم زجاجى
94
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سرافراز آن سيم بر بام « 1 » برد * پس آنگه ز عبد الملك نام برد 195 ز بالا درم پيش ايشان فشاند * بر بندگان پريشان فشاند چو ديدند آن بندگان سيم و زر * فراموش كردند بر خاك سر به شادى همه سيم برداشتند * سر مير بر خاك بگذاشتند براى زر آن سر بماندند زار * پراكنده گشتند از هر كنار فتادند دنبال يحيى دو مرد * گرفتند و هم در زمان بند كرد 200 ببردند او را برش بسته دست * ورا نيز بر جاى مىكرد پست برادر به دو گفت عبد العزيز * كه نبود از اين صعبتر هيچ چيز « 2 » تو ز آل اميه برآرى دمار * چو كردى بدىها مكن بىشمار بفرمود كاو را به زندان برند * بزرگان او را همه بنگرند برادر بد او را يكى گرد گير * ورا نيز كردند آن روز اسير 205 . . . بر آن ديگران را به درد * ببردند از جاى و محبوس كرد جوانى دگر بود عامر به نام * چو مرغ اندر افتاد ناگه به دام ببردند نزديك ميرش نژند * ورا نيز حالى به زندان فكند به زندان يكى ماه يحيى بماند * شب و روز از غصه خون مىفشاند بگفتند با او از آن شيرمرد * ز بندش بفرمود آزاد كرد 210 به شرطى كه ديگر نباشد به شام * رود او و هركس كه با او ، تمام چو ميران سراسر برون آمدند * جگر خسته دل پر ز خون آمدند برفتند از شام و آمد به راه * به كوفه بر مصعب دينپناه ز هجرت چو آمد [ به ] هفتاد سال * ز روم اندرون قيصر بىهمال [ كمر ] بست آن گبر زناردار * كه آيد به شام و كند كارزار 215 چو عبد الملك اندر آن مرزوبوم * شد آگاه از قيصر و خيل روم سپه كرد و آمد ورا پيش باز * بدان تا شود با ملك رزمساز رسولان فتادند اندر ميان * بگفتند بىمر ز سود « 3 » و زيان چنان رفت با شاه قيصر قرار « 4 » * كه بدهد درم هر مهى شش هزار
--> ( 1 ) نام ( 2 ) سرحيز ( 3 ) سوز ( 4 ) فراز